㋡ ღღღ㋡ ღღღ
دوباره ثانيه ها مانده اند پا برجا
دوباره قافيه ها مانده اند بي معنا
چگونه دل به تو دادم ، خودم نفهميدم
ولي دلم به هواي تو دل بريد از ما
بريد و رفت و نديدم كجا نشست اين بار
ولي يقين كه تو را برگزيده او از ما
يكي نبود و يكي بود و هيچكس جز تو
ورق نزد به نگاهي حكايت ما را
هنوز قصه ي من بي كلاغ و بي خانه
به سر رسيده حكايت ، نبود ها برپا
***
دوباره صفحه ي آخر سفيد ماند اينجا
نديده خواب جديدي براي من اما،
شبي شنيدم از او اين سزاي خودخواهيست
نوشته آخر اين قصه را خودش تنها







تنهایی هم که نمیشه آقا جونم نمیزاره










دوستون دارم 











