
هر روز خدا بايستي فصل جديدي در زندگي ما بگشايد كه سرشار از عطر دل انگيز نيايش باشد. انسان تشنه به دنبال جرعه اي مي گرددتا سيراب شود. گفتمان درد و در پي آن شفاء ، طلب قرب و وچشيدن لذت وصال وبيان يارب و شنيدن لبيك همگي حديث دلدادگي عاشق ومعشوق است كه بين خالق ومخلوق مصداق مي يابد واين شيفتگي (كه البته بايد از دلسوختگي نشات گيرد) روز وماه خاصي نمي شناسد.
رجب وشعبان ،تيروآبان و... جملگي بايد ماه نيايش وشكرگزاري ويكتاپرستي ماباشند.درتمامي سال مابايدتمرين بندگي كنيم.تنها فضيلت ماه رجب وشعبان براي مسلمانان به اين است كه آنها را به مقدس ترين ماه سال يعني رمضان نزديك مي سازد. در اين ماه(رمضان)بزرگترين آيين پيروان رسول گرامي اسلام محمد(ص) يعني مراسم روزه وشبهاي قدر واقع شده است. درماه رجب وشعبان كه هفتمين وهشتمين ماه قمري است تمرين بندگي جدي تر مي شود تا بهترين شرايط را درچشيدن طعم رحمت الهي ، درآن ماهي كه از راه مي رسد كسب نماييم.
پس بياييم به بياني ساده وآن گونه كه مي دانيم ومي توانيم،به طريقي كه مي پسنديم ومعتقديم و با دلي مملو ازعشق ودوستي باخالق خود در اين ماه بيشترگفتگو كنيم. براي خداوندي كه در همين نزديكي است. التماس دعا
نوشته شده توسط زهرا در شنبه 15 تیر1387 ساعت 18:11 موضوع | لینک ثابت

پیدا کردن نور
وقتی می خواهید تصمیم مهمی بگیرید،می توانید در تاریکی مطلق تنها بنشینید و با خدا درباره ی راه هایی که پیش رو دارید و می خواهید تصمیم بگیرید کدام را انتخاب کنید صحبت کنید.سپس ساکت بنشینید و به پاسخ او گوش بدهید.در تاریکی نور را پیدا کنید.
تماشای طلوع
به تماشای طلوع خورشید بروید ،آن هم از جایی که چشم انداز زیبایی ندارد،مثلا از یک قطعه زمین،ساختمان یا کارخانه متروکه و یا از یک پارکینگ شلوغ و دود آلود.تجسم کنید خدا در کنار شماست و با هم طلوع را تماشا می کنید.در هر لحظه از بالا آمدن خورشید،به تغییرات آسمان دقت کنید .ببینید نور خورشید چقدر زیبا از تکه شیشه ی شکسته ای که روی زمین افتاده منعکس میشود.دقت کنید چطور پرتو های گرم خورشید خودش را در فضای سرد و بی روح گسترده می کند.از خدا بخواهید در همه حال گرمای امید را با شما همراه کند ،حتی در شرایط سخت زندگی. در پایان روز به جایی که دوست دارید برویدو غروب خورشید را در حضور خدا تماشا کنید و به این ترتیب روز را تمام کنید....
ستایش خدا با حروف الفبا
حروف الفبا را در نظر بگیرید و سعی کنید برای هر کدام ،یکی از صفات خدا را که با آن حرف شروع می شود به یاد آورید.برای مثال:"الف،آفریننده؛ "ب،بهترین دوست؛ "پ،پاک ؛
"ت،توانا؛و......به همین ترتیب به ستایش خدا ادامه دهید.
یک تقویم مخصوص درست کنید
تقویمی را بردارید و از ماه های که در پیش رو دارید به طور اتفاقی روزهایی را انتخاب کنید و کنار آنها علامت مخصوصی مانند * بگذارید.سعی کنید از هر ماه چند روزش را انتخاب کنید .در طول سال ،هر بار که به این روزهایی که مشخص کرده اید رسیدید،به یاد بیاورید که این روز دیگر در زندگی تان تکرار شدنی نیست.از خدا بخواهید به شما کمک کند تا آن را به یکی از روزهای فراموش نشدنی زندگی تان تبدیل کنید.
شب آرام و بی دغدغه
یک شب را برای خودتان به عنوان شب آرامش انتخاب کنید :تلویزیون،رادیو و از این قبیل را خاموش کنید .تلفن را از پریز بکشید .شمعی روشن کنید و در نور کم مطالعه کنید ،یا بنشینید و با خدا صحبت کنید.در این سکوت دور از مزاحمت های معمول ،بگذارید دلتان آرام بگیرد تا بتوانید حسابی با خدای خودتان حرف بزنیید.
منشی خدا بشوید
تجسم کنید خدا می خواهد برایتان نامه ای بنویسد.فرض کنید منشی خدا هستید و نامه ای را که او دارد برایتان دیکته می کند بنویسید.در اول نامه خودتان را مورد خطاب قرار دهید و اظهار دوستی و ارادت کنید .بعد خودتان را راهنمایی کنید و توصیه های لازم را بنویسید.به جنبه هایی از زندگیتان که نیاز به تحول دارد اشاره کنید .بنویسید که چه ویژگی دوست داشتنی دارید،مثلا خنده تان،شوخ طبعی تان،وظیفه شناسی تان یا......اجازه بدهید خدا سوال هایش را از شما بپرسد.وقتی نامه تمام شد ،آن را با خطاب ((دوستدارتو،خدا))
امضا کنید .روز بعد نامه ی خدا را بخوانید و به آن جواب دهید.منتظر جوابای خوبی باشید...
سازماندهی
چند دقیقه ای اب خودتان خلوت کنید و برای گفتگو و انتقال افکارتان به خدا موضوعاتی را که می خواهید در یک جلسه با او مطرح کنید و به ترتیب زیر طبقه بندی کنید:
۱-ستایش:به او بگویید چقدر او را دوست دارید و چرا.
۲-اعتراف:به او بگویید که چه اشتباهاتی کرده اید.
۳-سپاسگذاری:از او به خاطر هدیه ها و نعمت هایش تشکر کنید.
۴-تقاضا:در پایان نیاز یا خواسته مورد نظرتان را مطرح کنید.
موفق باشید .....
نوشته شده توسط زهرا در شنبه 15 تیر1387 ساعت 17:50 موضوع | لینک ثابت
اگر میعادی نباشد، رفتن چرا؟ اگر دیداری نباشد،دیدن چه سود؟ و اگر بهشت نباشد،صبر بر رنج و تحمل زندگی دوزخ چرا؟ اگر ساحل آن رود مقدس نباشد،بردباری در عطش از بهر چه؟ * و من اکنون چشم در آفتاب گشوده ام. تاریخ را پشت سر نهاده ام . شرق و غرب را گشته ام و هر دو سفر را به پایان برده ام. جهان،نمایشگاه عظیمی بود که من همه ی غرفه هایش را یکایک رفته ام و دیده ام. دیری است که از زندان های طبیعت،تاریخ،ما و من رها شده ام و رسیده ام به دشت هموار و بیکرانه ی رهایی، مطلق،بی رنگی و بی سویی، حیرت ،عطش،عبث،پوچی. و اکنون از آن وادی هم گذشته ام. و رسیده ام به کشوری که بر آن گام هیچ کلمه ای نرفته است و خراش هیچ نگاهی بر آن نیفتاده و پاکی بکر آن را پلیدی هیچ فهمی نیالوده است. من اکنون کاشف اقلیمی هستم که خود خالق آنم! و که می داند چه می گویم؟چه احساس می کنم؟کجایم؟ ** خدا،انسان و عشق.... این است " امانتی "که بر دوش آدم،سنگینی می کند و این است آن " پیمانی "که در نخستین بامداد خلقت با خدا بستیم، و " خلافت "او را در کویر زمین تعهد کردیم. ما برای همین "هبوط " کرده ایم، و این چنین است که به سوی او باز می گردیم. *** خدایا آتش مقدس "شک" را آن چنان در من بیفروز تا همه ی "یقین"هایی را که در من نقش کرده اند،بسوزد. و آنگاه از پس توده ی این خاکستر ، لبخند مهراوه بر لبهای صبح یقینی،شسته از هر غبار طلوع کند. خدایا،به هر که دوست می داری بیاموز که عشق از زندگی کردن بهتر است ، و به هر که دوست تر میداری بچشان که دوست داشتن از عشق برتر! **** خدایا به من زیستنی عطا کن که در لحظه ی مرگ ، بر ثمری تحظه ای که برای زیستن گذشته است، حسرت نخورم. و مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش ،سوگوار نباشم. بگذار تا آن را من ،خود انتخاب کنم، اما آن چنان که دوست داری. "چگونه زیستن" را تو به من بیاموز، "چگونه مردن"را خود خواهم آموخت! ***** وقتی که دیگر نبو من به بودنش نیازمند شدم. وقتی که دیگر رفت من به انتظار آمدنش نشستم. وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم. وقتی او تمام کرد من شروع کردم. وقتی او تمام شد من آغاز شدم . و چه سخت است تنها متولد شدن مثل تنها زندگی کردن است، مثل تنها مردن! ****** بگذار سپیده سر زند. چه باک که من بمیرم و شبنم فرو خشکد . و شبگیر خاموش شود و شباهنگ گنگ گردد . و مهتاب رنگ بازد و ستاره ی سحری باز گردد. و راه کهکشان بسته شود ..... بگذار سپیده سر زند و پروانه به سوی آفتاب پر کشد. ******* اکنون کارم سفر است ،مسافری تنهایم که زیر کوله باری سنگین،پشتم خم شده و استخوان هایم به درد آمده است. و می روم و راه طولانی لحظه ها در پیش رویم تا افق کشیده شده است. و از هر منزلی تا منزل دور دست دیگر،لحظه ای است. و این چنین من باید صد هزار ،میلیون ها لحظه را طی کنم. تا برسم به یک روز. ******** وشما ،ای گوش هایی که تنها گفتن های کلمه دار را می شنوید ، پس از این جز سکوت ،سخنی نخواهم گفت. و شما ،ای چشم هایی که تنها صفحات سیاه را می خوانید، پس از این ،جز سطور سپید نخواهم نوشت. و شما ،ای کسانی که هر گاه حضور دارم بیش ترم تا آن گاه که غایبم، پس از این مرا کمتر خواهید دید. ********* روزی از روزها ،شبی از شبها،خواهم افتاد و خواهم مرد، اما می خواهم هر چه بیشتر بروم. تا هر چه دورتر بیفتم،تا هر چه دیرتر بیفتم، نمی خواهم حتی یک گام یا یک لحظه، پیش از انکه می توانسته ام بروم و بمانم، افتاده باشم و جان داده باشم...همین. ********** در باغ"بی برگی"زادم. و در ثروت فقر غنی گشتم. و از چشمه ی ایمان سیراب شدم. و در هوای دوست داشتن دم زدم. و در آرزوی آزادی سر بر داشتم. و در بالای غرور قامت کشیدم. و از دانش طعامم دادند. و از شعر شرابم نوشاندند. و از مهر نوازشم کردند. و"حقیقت"دینم شد و راه رفتنم. و"خیر"حیاتم شد و کار ماندنم. و"زیبایی"عشقم شد و بهانه ی زیستنم! *********** چه بارانی است در بیرون این اتاق! باران؟ ابرهای همه ی غم های تاریخ، یک باره بر سرم باریدن گرفتند. کسی نمی داند که در چه دردی و تبی می سوزم و می نویسم! ************ افسانه ی من به پایان رسیده است و احساس می کنم که این آخرین منزل است . دیگر نه بانگ جرس کاروانی، دیگر نه آوای رحیلی! تنهایی،آرامگاه جاوید من است. و درد و سکوت،همنشین تنهایی جاودانه ی من! ************* * دکتر علی شریعتی*
نوشته شده توسط زهرا در یکشنبه 9 تیر1387 ساعت 23:25 موضوع | لینک ثابت
!
تنهای تنهایم
نمی دانم از کجا آمده ام و به کجا می روم!
خدایا:مبدا و مقصد را به من نشان بده تا خود دریابم که کجا هستم!
وقتی که بن بست غربت سایه سار قفسم بود زیر رگبار مصیبت بی کسی تنها کسم بود!
ولی امیدی مرا به خود می خواند:وقتی تنهای تنها شوم
باز هم خدا هست او جانشین تمام نداشته های من است !
تمام نداشته ها!!
ولی ما چقدر به طناب خود وابسته ایم ؟آیا حاضریم آن را رها کنیم؟
در مورد خداوند هرگز یک چیز را فراموش نکن.
که او تو را فراموش کرده یا تنها گذاشته هرگز فکر نکن که او مراقب تو نیست!هرگز
به یاد داشته باش که او همواره تو را با دست راست خود نگه داشته.
تو تنها نمانده ای و تنها نیستی!!
بیایید همه با هم یاد بگیریم و بدانیم ......
بدانیم:تا روزی که بخشیدن یاد نگرفته ایم زندگی کردن را نخواهیم آموخت....
بدانیم:برای غالب شدن بر عادت زشت شکایت کردن باید برکات زیبایی خداوند را بشماریم....
بدانیم:خدا می خواهد در هر لحظه برای هر یک از ما همه چیز باشد....
بدانیم:آنچنان که جواهر بدون ساییدن براق نمی شود ما هم بدون درد کشیدن
کامل نخواهیم شد...
بدانیم:خدا فقط به اندازه ی یک دعا با ما فاصله دارد....
بدانیم:بهتر است نقشه های خود را با مداد تصورات خود بکشیم و آنگاه با پاک کردن آن را به
دستان پر قدرت خدا بسپاریم.......
بدانیم:پاسخ درست خداوند بعد از درخواست اشتباه ما روشنی بخش است.....
نوشته شده توسط زهرا در سه شنبه 10 اردیبهشت1387 ساعت 11:24 موضوع | لینک ثابت
یا می ترسید و در مجموع اگر می پندارید تمام خوبی ها یا بدی های زندگی
فقط برای شما رخ می دهند.سلیمان را به یاد آورید:نسلی می رود و نسلی دیگر می آید.
اما زمین تا ابد پایدار می ماند.آفتاب طلوع می کند و آفتاب غروب می کند به مکان خود
باز می گردد،و باز زاده می شود آنچه بوده است همان است که خواهد بود و آنچه شده
است همان است که خواهد شد و زیر آفتاب هیچ چیز تازه نیست .
سلیمان سه هزار سال قبل چنین گفته است اما نه برای اینکه احساس بی
حاصلی یا تکرار کنیم هدف او آشکار کردن این حقیقت بر ماست که هرگز تنها
نیستیم.اگر خداوند برای نسلهای گذشته تدبیری اندیشیده که راه خود را
بیابند،برای هر یک از ما چنین خواهد کرد و سرانجام خداوند با مشکلات ما
میلیون ها تجربه دارد.....اگر روزی دلمان گرفت یادمان باشد که خدا با ما
است،که فرشته ها برایمان دعا می کنند،که ستاره ها شب را برایمان روشن
می کنند،یادمان باشد قاصدکی در راه است، که بهار نزدیک است، که فردا منتظرمان
می ماند،که ما راه رفتن می دانم،و دویدن را،و جاده ها قدم هایمان را شماره خواهند کرد،
اگر روزی دلمان گرفت یادمان باشد که خدای ما اینجاست،همین نزدیکی ها و ما تنها نیستم.
خدا همیشه با ماست درست در زمانی که می پنداریم تنها مانده ایم به کمکمان می آید،
خدا همین جاست درست پشت سر ما کافیه بر گردیم ماتنها نیستیم!!.....
نوشته شده توسط زهرا در یکشنبه 18 فروردین1387 ساعت 1:19 موضوع | لینک ثابت

به سراغ من اگر می آیید،پشت هیچستانم.
پشت هیچستان جایی است
پشت هیچستان رگهای هوا پر قاصدها ی است که خبر می آرند:
از گل وا شده ی دورترین بوته ی خاک .
روی شنها هم،نقشهای سم اسبان سواران ظریفی است که صبح به سر تپه ی معراج شقایق رفتند.
پشت هیچستان،چتر خواهش باز است:تا نسیم عطش در بن برگی بدود.
زنگ باران به صدا می آید.
آدم اینجا تنهاست و در این تنهایی ،
سایه ی نارونی تا ابدیت جاریست.
به سراغ من اگر می آیید
نرم و آهسته بیایید،
مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من.......
نوشته شده توسط زهرا در چهارشنبه 22 اسفند1386 ساعت 2:48 موضوع | لینک ثابت

بیداد رفت لاله ی بر باد رفته را یارب خزان چه بود بهار شکفته را
هر لاله کز دل این خاکدان دمید نو کرد داغ ماتم یاران رفته را
جز در صفای اشک دلم وا نمی شود باران به دامن است هوای گرفته را
وای ای مه دو هفته چه جای محاق بود آخر محاق نیست که ماه دو هفته را
برخیز لالهُُ بند گلوبند خود بتاب آورده ام به دیده گوهر های سفته را
ای کاش ناله های چو من بلبلی حزین بیدار کردی آن گل در خاک خفته را
یارب چه ها به سینه ی این خاکدان در است کس نیست واقف این همه راز نهفته را
راه عدم نرفت کس از رهروان خاک چون رفت خواهی اینهمه راه نرفته را
لب دوخت هر که به راز گفت دهر تا باز نشود ز کس این راز گفته را
استاد شهریار
نوشته شده توسط زهرا در یکشنبه 19 اسفند1386 ساعت 1:18 موضوع | لینک ثابت

عشق چیست؟
از کجا آمده است؟
هیچ،
اندیشیده اید؟
من از مسافری که آیینه می فروخت پرسیدم.
و او نوشت که عشق
چیزی آسمانی بود.
چیزی شبیه "ستاره"!
و شبی به جستجوی آینه ای
به زمین آمد.
ستاره
در زمین آن شب
گشت و گشت و گشت...
به هر چیز و هر کس که بیدار بود
تابید.
و هر چیز و هر کس
درست به اندازه بیداریش
عاشق شد!
مثلا چوپان آبادی
که شش دانگ دلش بیدار بود،
همه عشق را تصاحب کرد.
و هد هدی که آن شب
نامه دلداده ای را می برد
سراپا عاشق شد.
و یا سنگ سیاهی که در بیابان نزدیک
با همه حواس به آسمان می نگریست
نا گهان قلبی از بلور پیدا کرد.
البته
چیزها و کس های دیگری هم بودند
که آن شب
سهمی از عشق بردند.
مثل بوته ها و گل های وحشی صحرا
- که خیلی شان حالا اهلی شده اند -
یا مثل نسیم
که هنوز هم مجنون وار
کوچه کوچه
صحرا صحرا
و دریا دریا
پرسه می زند
و گم شده خود را می جوید.
***
من اما
بوته سرما زده ای هستم
کان شب در انبوهی خاک
از چشم ستاره دور بودم.
و حالا
عشق را فقط
در نگاه طربناک نسیم
و در آواز پرنده ای سرگردان
که از اینجا می گذرد
و یا در زلال چشمه ای که
هر از گاهی
در خواب هایم می آید
می شناسم.
***
آه ای نسیم!
ای پیک عاشق
حالا که ستاره عشق
از زمین کوچ کرده است
آیا سهمی از عشق
برای دل غمبار من
خواهد بود؟
نوشته شده توسط زهرا در شنبه 4 اسفند1386 ساعت 1:6 موضوع | لینک ثابت

در تعطیلات کریسمس در یک بعد از ظهر سرد زمستانی دختر شش هفت ساله ای جلوی ویترین مغازه ای ایستاده بود.او کفش به پا نداشت و لباس هایش پاره بود.مرد جوانی از آنجا می گذشت همین که چشمش به دخترک افتاد،آرزو و اشتیاق را در چشم های آبی او خواند.دست کودک را گرفت و داخل مغازه برد و برایش کفش و یک دست لباس خرید. آنها بیرون آمدند ومرد جوان به دخترک گفت:((حالا به خانه برگرد.امیدوارم که تعطیلات شاد و خوبی داشته باشی.))دخترک سرش را بالا آورد نگاهی به او کرد و پرسید:((آقا! شما خدا هستید؟)) مرد جوان لبخندی زد و گفت:((نه دخترم.من فقط یکی از بندگان او هستم.)) دخترک گفت:((مطمئن بودم با او نسبتی دارید.))
نوشته شده توسط زهرا در شنبه 13 بهمن1386 ساعت 18:4 موضوع | لینک ثابت
زندگی نصرت و شکوه و جلالی بود و بس زندگی مریم دل نوازی بود و بس فروغ عشق به نگاهی بود و بس سرور دل به نوایی بود و بس امیدم به زندگی راه زهرایی بود و بس
نوشته شده توسط زهرا در جمعه 12 بهمن1386 ساعت 21:39 موضوع | لینک ثابت

در افسانه ها آمده روزی که خداوند جهان را آفرید فرشتگان مقرب را به بارگاه خود فرا خواندو از آنها خواست تا برای پنهان کردن راز زندگی پیشنهاد بدهند.
یکی از فرشتگان به خداوند گفت : خداوندا آن را در زیر زمین مدفون کن!
فرشته ی دیگری گفت آن را در زیر دریاها قرار بده!
و سومی گفت راز زندگی را در کو ه ها قرار بده!
ولی خداوند فرمود اگر من بخواهم به گفته های شما عمل کنم فقط تعداد کمی ازآنها قادر خواهند بود آن را بیابنددر حالی که من میخواهم راز زندگی در دسترس همه ی بندگانم باشد.در این هنگام یکی از فرشتگان گفت:فهمیدم کجا !
خدای مهربان راز زندگی را در قلب بندگانت قرار بده زیرا هیچ کس به این فکرنمی افتد که برای پیدا کردن آن باید به قلب و درون خودش نگاه کند و خداوند این فکر را پسندید.....
نوشته شده توسط زهرا در جمعه 12 بهمن1386 ساعت 21:33 موضوع | لینک ثابت

اگه میدونستیم که خدا چقدر ما رو دوست داره
دیگه حاضر نبودیم یه لحظه رو زمین بمونیم
چون فقط خداست که می ماند
با وفاست و دوستمون داره باید با خداوند یگانه معشوق
و محبوب خود زندگی کنی
که بهترین شیوه ی زندگیست......
خداوندا تقدیرم را زود بنویس.
کمکم کن آنچه تو زود میخواهی من دیر نخواهم
و آنچه تو دیر میخواهی من زود نخواهم.
نوشته شده توسط زهرا در جمعه 12 بهمن1386 ساعت 21:15 موضوع | لینک ثابت
تكرار يك حرف به روي لبانم
هيچگاه خسته ام نمي كند
در روز و شب
خواب و بيداري
مستي و هشياري
آن حرف از ذهنم پرواز نمي كند
اگر مرا چو عيسي به صليب بكشند
چون ابراهيم به آتش اندازند
و چون حسين به شهادت رسانند
آن حرف لبانم را رها نميكند
گذر زمان
شادي و غصه
و حسرت و اندوه
آن حرف را از من جدا نميكند
آن حرف اسم توست كه همواره در فلبم بوده و خواهد ماند
چرا كه اسمت
در تمام تنم
مي جوشد و جريان دارد مادر.
نوشته شده توسط زهرا در جمعه 12 بهمن1386 ساعت 21:7 موضوع | لینک ثابت

تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ...
تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست ...
تنهايي را دوست دام زيرا تجربه کردم ...
تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست .. .
تنهايي را دوست دارم زيرا....
در یکی از غروبهای زندگی ام تنها ماندم
تنهای تنها
اما يکی از اين غروبها از همه سرختره.
روزی که همه هستی غروب سرخ شد.
رنگ غم ٬ رنگ درد ٬ رنگ تنهايی .
و من در کلبه ی تنهاییم غروب زندگی را دیدم
و در کلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار
کشيدنم را پنهان خواهم کرد.
انتظار دیدن عزیز سفر کرده ام را ....
مادرم......
که ناباورانه آرام با کوچ ابدیت
و مظلومانه با روحی لطیف و قلبی چون آینه
به سوی معبودیت پر گشود
رفت و من تنها ماندم تنها بودن را می توان تحمل کرد
ام بی تو بودن و زندگی کردن را هرگز...
رفت خلوتش ناگهانی و مرگش نا منتظر بود
دلش دریای عشق و وجودش باران کرامت
ستارهای بود و خاموش شد
خورشیدی بود که غروب کرد
و چه زود این روزها می گذرند...
چه زود بار سفر بستی و رفتی.
چه زود......
نوشته شده توسط زهرا در چهارشنبه 21 آذر1386 ساعت 2:35 موضوع | لینک ثابت

آسمان سیاه
ابر ها سیاه
آدمها سیاه
زندگی سیاه
زمانه سیاه
وتنها نقطه روشن قلب من تو
ای خدای مهربان
که همیشه هستی و تویی که می مانی.....
فقط خدا.............
نوشته شده توسط زهرا در چهارشنبه 21 آذر1386 ساعت 2:13 موضوع | لینک ثابت

شايد آن روز که سهراب نوشت:
"تا شقايق هست زندگي بايد کرد"
خبري از دل پر درد گل ياس نداشت.بايد اينجور نوشت:
"هر گلي هم باشد, چه شقايق چه گل
پيچک و ياس,زندگي اجبارست...
نوشته شده توسط زهرا در سه شنبه 6 آذر1386 ساعت 2:15 موضوع | لینک ثابت
سپیده که سر بزند در این بیشه زار خزان زده
شاید گلی بروید شبیه آنچه که در بهار بوییدی
پس به نام زندگی هرگز مگو هرگز........
نوشته شده توسط زهرا در سه شنبه 6 آذر1386 ساعت 2:11 موضوع | لینک ثابت

بالهایم را گشوده ام و آماده ی پروازم،
آیا با من همسفر خواهی شد؟
من همسفری می خواهم همراه،
و همراهی می خواهم مهربان.....
نوشته شده توسط زهرا در سه شنبه 6 آذر1386 ساعت 1:55 موضوع | لینک ثابت
ای صمیمی ای دوست گاه بیگاه به لب پنجره ی خاطره ام می آیی ای قدیمی ای خوب تو مرا یاد کنی یا نکنی من به یادت هستم آرزویم همه سر سبزی توست دایم از خنده لبانت لبریز دامنت پر گل باد.
نوشته شده توسط زهرا در سه شنبه 6 آذر1386 ساعت 0:30 موضوع | لینک ثابت

دیدی چگونه جغرافیای فاصله را با نوازش نگاهی می شود نادیده گرفت
دیدی که آزادی لحظه ی ناب سر سپردن است
دیدی که عشق یک اتفاق نیست
یک قرار قبلی است که از ازل بوده و تا ابد ادامه خواهد داشت......
نوشته شده توسط زهرا در سه شنبه 6 آذر1386 ساعت 0:17 موضوع | لینک ثابت
یه روز ، یه فرشته با یه شاعر با هم دوست شدن . روزی فرشته یکی از بال هاشو به عنوان یادگاری به شاعر میده شاعر بال فرشته رو می ذاره داخل دفتر شعرش ، اشعار شاعر بوی آسمون می گیره شاعر دفتر شعرش رو می ده به فرشته که شعرش رو بخونه ، فرشته عشق رو احساس می کنه . خدا به هر دوتاشون می گه : دیگه زندگی برای شما مشکله، چرا که شاعری که بوی آسمون رو بفهمه زندگی براش روی زمین سخته . وفرشته ای که عشق رو حس کنه آسمون براش کوچیکه. 
نوشته شده توسط زهرا در دوشنبه 5 آذر1386 ساعت 23:33 موضوع | لینک ثابت

تو را به جای همه ی کسانی که نشناخته ام دوست می دارم
تو را به جای تمام روزگارانی که نمی زیسته ام دوست می دارم
برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود و برای خاطر نخستین گلها
تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم
تورا به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم دوست می دارم.
نوشته شده توسط زهرا در یکشنبه 4 آذر1386 ساعت 3:16 موضوع | لینک ثابت

خداوند روز اول آفتاب را آفرید
روز دوم دریا
روز سوم صدا را
روز چهارم رنگها را
روز پنجم حیوانات
روز ششم انسان را
و روز هفتم خداوند اندیشید دیگر چه چیز را نیافریده است
پس انسانها را برای هم آفرید
عشق را به وجود آورد و زندگی را و چگونه زیستن را .....
نوشته شده توسط زهرا در یکشنبه 4 آذر1386 ساعت 3:16 موضوع | لینک ثابت

خدا به ما میگه که اگه تو این دنیا هیچ جایی برای آرامش وجود نداشته باشه
و تمام رویاها از
عشق
عدالت
آزادی
فقط یک خیال بیهوده است پس چرا ما آفرید ؟
نوشته شده توسط زهرا در یکشنبه 4 آذر1386 ساعت 1:25 موضوع | لینک ثابت

وقتایی که خدای مهربون بدرقم میکنه میدونی بهم چی میگه:
جایی که میری مردمی داره که میشکننت نکنه غصه بخوری من همه جا باهاتم
تو تنها نیستی تو کوله بارت عشق میزارم که بگذری
قلب میزارم که همراهیت کنه
و مرگ که بدونی بر میگردی پیشم.....
نوشته شده توسط زهرا در سه شنبه 24 مهر1386 ساعت 14:38 موضوع | لینک ثابت

در زمانهای گذشته،پادشاهی تخته سنگی را در وسط جاده قرار داد و برای این که عکس العمل مردم را ببیند،خودش را در جایی مخفی کرد. بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از کنار تخته سنگ می گذشتند،بسیاری هم غرولند می کردند که این چه شهریست که نظم ندارد،حاکم این شهر مرد بی عرضه ای است و ......با وجود این هیچ کس تخته سنگ را از وسط جاده بر نمی داشت.نزدیک غروب،یک روستایی که پشتش بار میوه و سبزیجات بود،نزدیک سنگ شد.بارهایش را زمین گذاشت و با هر زحمتی بود آن را از وسط جاده بر داشت و در کناری قرار داد.ناگهان کیسه ای را دید که زیر تخته سنگ قرار داده شده بود.کیسه را باز کرد و در داخل آن سکه های طلا و یک یاد داشت پیدا کرد.پادشاه در آن یادداشت نوشته بود:((هر سد و مانعی می تواند یک شانس برای تغییر زندگی انسان باشد!!!