تبليغاتX
فقط خداست که می ماند......


فقط خداست که می ماند......

خدا همین جاست پشت سرت کافیه برگردی تو تنها نیستی.

چشمانش پر بود از نگرانی و ترس ، لبانش می لرزید ، گیسوانش آشفته بود و خودش آشفته تر
- سلام کوچولو ... مامانت کجاست ؟
نگاهش که گره خورد در نگاهم، بغضش ترکید. قطره های درشت اشکش ، زلال و و بی پروا چکید روی گونه اش
- ماماااا..نم .. ما..مااا نم ...
صدایش می لرزید
- ا .. چرا گریه می کنی عزیزم ، گم شدی ؟
گریه امانش نمی داد که چیزی بگوید ، هق هق ، گریه می کرد
آنطوری که من همیشه دلم می خواست گریه کنم، آنگونه که انگار سالهاست گریه نکرده بود، با بازوی کوچکش مدام چشم هایش را از خیسی اشک پاک می کرد، در چشم هایش چیزی بود که بغضم گرفت
- ببین ، ببین منم مامانمو گم کردم ، ولی گریه نمی کنم که ، الان با هم میریم مامانامونو پیداشون می کنیم ، خب ؟
این را که گفتم ، دلم گرفت ، دلم عجیب گرفت. آدم یاد گم کرده های خودش که می افتد ، عجیب دلش می گیرد. یاد دانه دانه گم کرده های خودم افتادم. پدر بزرگ ، مادربزرگ، پدر ، مادر ، برادر ، خواهر ، عمو ، کودکی هایم ، همکلاسی های تمام سال های پشت میز نشستنم ، غرورم ، امیدم ، عشقم ، زندگی ام
- من اونقدر گم کرده داااارم ، اونقدر زیاااد ، ولی گریه نمی کنم که ، ببین چشمامو ...
دروغ می گفتم ، دلم اندازه تمام وقت هایی که دلم می خواست گریه کنم ، گریه می خواست. حسودی می کردم به دخترک
- تو هم ... تو هم .. مام .. مام .. مامانتو .. گم کردی ؟
آرام تر شد. قطره های اشکش کوچکتر شد. احساس مشترک ، نزدیک ترمان کرد. دست کوچکش را آرام گرفتم توی دستانم. گرمای دستش ، سردی دستانم را نوازش کرد. احساس مشترک ، یک حس خوب که بین من و او یک پل زده بود ، تلخی گم کرده هامان را برای لحظه ای از ذهنمان زدود
- آره گلم ، آره قشنگم ، منم هم مامانمو ، هم یک عالمه چیز و کس دیگه رو با هم گم کردم ، ولی گریه نمی کنم که ...
هق هق اش ایستاد ، سرش را تکان داد ، با دستم ، اشک های روی گونه اش را آهسته پاک کردم
پوست صورتش آنقدر لطیف و نازک بود که یک لحظه از ترس اینکه مبادا صورتش بخراشد ، دستم را کشیدم کنار ...
- گریه نکن دیگه ، خب ؟
- خب ...
زیبا بود ، چشمانش درشت و سیاه با لبانی عنابی و قلوه ای. لطیف بود ، لطیف و نو ، مثل تولد ، مثل گلبرگ های گل ارکیده. گیسوان آشفته و مشکی اش ، بلند و مجعد ...
- اسمت چیه دخترکم ؟
- سارا
- به به ، چه اسم قشنگی ، چه دختر نازی
او بغضش را شکسته بود و گریه اش را کرده بود. او، دستی را یافته بود برای نوازش گونه اش ، و پناهی را جسته بود برای آسودنش. امیدی را پیدا کرده بود برای یافتن گم کرده اش ، و من ، نه بغضم را شکسته بودم ، که اگر می شکستم ، کار هردو تامان خراب میشد و نه دستی یافته بودم و نه امیدی و نه پناهی ...
باید تحمل می کردم ، حداقل تا لحظه ای که مادر این دختر پیدا می شد و بعد باز می خزیدم در پسکوچه ای تنگ و اشک های خودم را با پک های دود ، می فرستادم به آسمان ! باید صبر می کردم
- خب ، کجا مامانتو گم کردی ؟
با ته مانده های هق هقش گفت :
- هم .. هم .. همینجا ..
نگاه کردم به دور و بر ، به آدم ها ، به شلوغی و دود و صداهای درهم و سیاهی های گذران و بی تفاوت ، همه چیز ترسناک بود از این پایین آدم ها ، انگار نه انگار ، می رفتند و می آمدند و می خندیدند و تف بر زمین می انداختند و به هم تنه می زدند. بلند شدم و ایستادم. حالا ، خودم هم شده بودم درست ، عین آدم ها ...
دخترک دستم را محکم در دستش گرفته بود و من ، محکم تر از او ، دست او را
- نمی دونی مامانت از کدوم طرف تر رفت ؟
دوباره بغض گرفتش انگار ، سرش را تکان داد که : نه
منهم نمی دانستم حالا همه چیزمان عین هم شده بود. نه من می دانستم گم کرده هایم کدام سرزمین رفته اند و نه سارا. هر دو مان انگار ، همین الان ، از کره ای دیگر آمده بودیم روی این سیاره گرد و شلوغ
- ببین سارا ، ما هردوتامون فرشته ایم ، من فرشته گنده سبیلو ، توهم فرشته کوچولوی خوشگل. برای اولین بار از لحظه ای آشناییمان ، لبخند زد. یک لبخند کوچک و زیر پوستی ، و چقدر معصومانه و صادقانه و ساده.
قدم زدیم باهم ، قدم زدن مشترک ، همیشه برایم دوست داشتنیست ، آنهم با یک نفر که حس مشترک داری با او ، که دیگر محشر است ، حتی اگر حس مشترک ، گم کردن عزیز ترین چیزها باشد ،
هدفمان یکی بود ، من ، پیدا کردن گم کرده های او و او هم پیدا کردن گم کرده های خودش ...
- آدرس خونه تونو نداری ؟
لبش را ورچید ، ابروهایش را بالا انداخت
- یه نشونه ای یه چیزی ... هیچی یادت نیست ؟
- چرا ، جای خونه مون یه گربه سیاهه که من ازش می ترسم ، با یه آقاهه که .. ام .. ام ... آدامس و شوکولات میفروشه
خنده ام گرفت ، بلند خندیدم ، و بعد خنده ام را کش دادم. آدم یک احساس خوب و شاد که بهش دست میدهد ، باید هی کشش بدهد ، هی عمیقش کند
سارا با تعجب نگاهم می کرد
- بلدی خونه مونو ؟
دستی کشیدم به سرش
- راستش نه ، ولی خونه ما هم همین چیزا رو داره ... هم گربه سیاه ، هم آقاهه آدامس و شوکولات فروش ...
لبخند زد
بیشتر خودش را بمن چسبانید ، یک لحظه احساس عجیب و گرمی توی دلم شکفت
کاش این دخترک ، سارا ، دختر من بود ...
کاش میشد من با دخترم قدم بزنیم توی شهر ، فارغ از دغدغه ها و شلوغی ها ، همه آدم بزرگ ها را مسخره کنیم و قهقهه بزنیم
کاش میشد من و ..
دستم را کشید
- جونم ؟
نگاهش به ویترین یک مغازه مانده بود
- ازون شوکولاتا خیلی دوست دارم
خندیدم
- ای شیطون ، ... ازینا ؟
- اوهوم ...
- منم از اینا دوست دارم ، الان واسه هردومون می خرم ، خب ؟
خندید
- خب ، ازون قرمزاشا ...
- چشم
...
هردو ، فارغ از حس مشترک تلخمان ، شکلات قرمز شیرینمان را می مکیدیم و می رفتیم به یک مقصد نامعلوم. سارا شیرین زبانی می کرد ، انگار یخ های بی اعتمادی و فاصله را همین شکلات ، آب کرده بود
- تازه بابام یک ماشین گنده خوشگل داره ، همش مارو میبره شمال ، دریا ، بازی می کنیم ...
گوش می دادم به صدایش ، و لذتی که می چشیدم ، وصف ناشدنی بود. سارا هم مثل یک شوکولات شیرین ، روحم را تازه کرده بود. ساده ، صادق ، پر از شادی و شور و هیجان ، تازه ، شیرین و دوست داشتنی
- خب .. خب ... که اینطور ، پس یه عالمه بازی هم بلدی ؟
- آآآآآره تازشم ، عروسک بازی ، قایم موشک ، بعدشم امم گرگم به هوا ..
ما دوست شده بودیم. به همین سادگی. سارا یادش رفته بود ، گم کرده ای دارد ، و من هم یادم رفته بود ، گم کرده هایم. چقدر شیرین است وقتی آدم کسی را پیدا می کند که با او ، دردهایش ناچیز می شود و غم هایش فراموش. نفس عمیق می کشیدم و لبخند عمیق تر می زدم و گاهی بیخودی بلند می خندیدم و سارا هم ، بلند ، و مثل من بی دلیل ، می خندید. خوش بودیم با هم ، قد هردومان انگار یکی شده بود ، او کمی بلند تر ، و من کمی کوتاهتر و سایه هامان هم ، همقد هم ، پشت سرمان ، قدم میزدند و می خندیدند
- ااا. ...مااامااانم ....... مامان .. مامان جووووووووون
دستم را رها کرد ، مثل نسیم ، مثل باد
دوید
تا آمدم بفهمم چی شد ، سارا را دیدم در آغوش مادرش !
سفت در آغوش هم ، هر دو گریان و شاد ، هر دو انگار همه دنیا در آغوششان است. مادر ، صورتش سرخ و خیس ، و سارا ، اشک آلود و خندان با نیم نگاهی به من. قدرت تکان خوردن نداشتم انگار
حس بد و و خوبی در درونم جوشیدن گرفته بود. او گم کرده اش را یافته بود و شکلات درون دهان من انگار مزه قهوه تلخ ، گرفته بود ...
نمی دانم چرا ، ولی اندازه او از پیدا کردن گم کرده اش خوشحال نبودم
- ایناهاش ، این آقاهه منو پیدا کرد ، تازه برام شکولات و آدامس خرید ، اینم مامانشو گم کرده ها ... مگه نه ؟
صورت مادر سارا ، روبروی من بود. خیس از اشک و نگرانی ،
- آقا یک دنیا ممنونم ازتون ، به خدا داشتم دیونه میشدم ، فقط یه لحظه دستمو ول کرد ، همش تقصیر خودمه ، آقا من مدیون شمام
- خانوم این چه حرفیه ، سارا خیلی باهوشه ، خودش به این طرف اومد ، قدر دخترتونو بدونین ، یه فرشته اس
سارا خندید
- تو هم فرشته ای ، یه فرشته سبیلو ، خودت گفتی ...
هر سه خندیدیم
خنده من تلخ
خنده سارا شیرین
- به هر حال ممنونم ازتون آقا ، محبتتون رو هیچوقت فراموش می کنم ، سارا ، تشکر کردی از عمو ؟
سارا آمد جلو
- می خوام بوست کنم
خم شدم
لبان عنابی غنچه اش ، آرام نشست روی گونه زبرم
دلم نمی خواست بوسه اش تمام شود
سرم همینطور خم بود که صدایش آمد
- تموم شد دیگه
و باز هر دو خندیدیم
نگاهش کردم ، توی چشمش پر بود از اعتماد و دوست داشتن
- نمی خوای من باهات بیام تا تو هم مامانتو پیدا کنی ؟
لبخند زدم
- نه عزیزم ، خودم تنهایی پیداش می کنم ، همین دور وبراست
- پیداش کنیا
- خب
....
سارا دست مادرش را گرفت
- خدافظ
- آقا بازم ممنونم ازتون ، خدانگهدار
- خواهش می کنم ، خیلی مواظب سارا باشید
- چشم
همینطور قدم به قدم دور شدند ، سارا برایم دست تکان داد ، سرش را برگردانده بود و لبخند می زد
داد زد
- خدافظ عمو سبیلوی بی سبیل
انگار در راه رفتن مادرش بهش گفته بود که این آقاهه که سبیل نداشت که ...
خندیدم
.....
پیچیدم توی کوچه. کوچه ای که بعدش پسکوچه بود. یک لحظه یادم آمد که ای داد بیداد ، آدرسشو نگرفتم که. هراسان دویدم
- سارا .. سار ... ا
کسی نبود ، دویدم. تا انتهای جایی که دیده بودمش
- سارااااااااا
نبود ، نه او ، نه مادرش ، نه سایه شان
....
رسیدم به پسکوچه. بغضم آرام و ساکت شکست. حلقه های دود سیگار ، اشک هایم را می برد به آسمان. سارا مادرش را پیدا کرده بود. و من ، گم کرده ای به تمامی گم کرده هایم افزوده بودم. گم کرده ای که برایم ، عزیزتر شده بود از تمامی شان
....
پس کوچه های بی خوابی من ، انتهایی ندارد. باید همینطور قدم بزنم در تمامیشان. خو گرفته ام به ، با خاطرات خوش بودن. گم کرده های من ، هیچ نشانه ای ندارند. حتی گربه سیاه و آقای آدامس فروش هم ، نزدیکشان نیست. من گم کرده هایم را توی همین کوچه پسکوچه های تنگ و تاریک گم کرده ام. کوچه پس کوچه هایی که همه شان به هم راه دارند و ، هیچوقت ، تمام نمی شوند. کوچه پس کوچه هایی که وقتی به بن بستش برسی ، خودت هم می شوی ، جزو گم شده ها ...

نوشته شده در چهارشنبه 11 شهریور1388ساعت 15:41 توسط زهرا| |

زندگی ...

زندگی خداست و شعر و مهر و عشق و بوسه و آغوش و آهنگ و شور و سوز و ناز و ساز و بهار و آبی و ساده و رقص و صبح و چشم و كام و حال و رود و جوی و گل و رنگ و مست و اشك و لرز و صفا و خوب و زنده و صاف و شراب و خواب و نوش و شاد و گنج و جاده و ماه و روز و وفا و سخا و لطیف و دل آویز و طراوت و زیبا و لبخند و در آخر زندگی زندگی است.

اگر زندگی خدا نیست پس چرا فقط خدا هست؟!
اگر زندگی شعر نیست پس چرا هوهوی بادش یاهوی رند خرابات است؟!
اگر زندگی مهر نیست پس چرا كبوتر با كبوتر باز با باز كند پرواز؟!
اگر زندگی عشق نیست پس چرا ستاره ها باز چشمك می زنند؟!
اگر زندگی بوسه نیست پس چرا زاغان مرغان عشق نشدند؟!
اگر زندگی آغوش نیست پس چرا نسیم در تن برگ این گونه می پیچد؟!
اگر زندگی آهنگ نیست پس چرا صدای جغد و كلاغش نوای پائیز و خرابه دارد؟!
اگر زندگی شور نیست پس چرا شبهایش اینقدر پر درد و حال است؟!
اگر زندگی سوز نیست پس چرا شمع باید بسوز و بسازد و بگرید و بخندد؟!
اگر زندگی ناز نیست پس چرا مَهْوشانی كه هَوی مهتابند اینقدر كرشمه دارند؟!
اگر زندگی ساز نیست پس چرا همه آهنگ ماندن را خوب می نوازند؟!
اگر زندگی بهار نیست پس چرا صدای پرندگان را در برگ ریز خزان هم می شود شنید؟!
اگر زندگی آبی نیست پس چرا چشم ماه رخان، رنگ دریا و آسمان دارد؟!
اگر زندگی ساده نیست پس چرا همه در خواب اینقدر بی نقشند؟!
اگر زندگی رقص نیست پس چرا پروانه ها تنها فصل عمر را می رقصند؟!
اگر زندگی صبح نیست پس چرا هر طلوع زندگی آغاز می شود؟!
اگر زندگی چشم نیست پس چرا نور اینقدر می رقصد؟!
اگر زندگی كام نیست پس چرا عسل اینقدر شیرین است؟!
اگر زندگی حال نیست پس چرا غروب اصلا خواستنی نیست؟!
اگر زندگی رود نیست پس چرا فصلِ خشك، بهار كركس است؟!
اگر زندگی جوی نیست پس چرا زمزمه اش اینقدر شنیدنی است؟!
اگر زندگی گل نیست پس چرا اشكِ گل، آئین عزا است؟!
اگر زندگی رنگ نیست پس چرا خاكستری، تنها، رنگ خاكستر است؟!
اگر زندگی مست نیست پس چرا اینقدر پاسبان بر هر كوی و برزن است؟!
اگر زندگی اشك نیست پس چرا آسمان كه می گرید زمین می خندد؟!
اگر زندگی صفا نیست پس چرا بی صفا زندگی نیست؟!
اگر زندگی لرز نیست پس چرا اینقدر ماه در بركه می لرزد؟!
اگر زندگی خوب نیست پس چرا خفاشها تنها در غارند؟!
اگر زندگی زنده نیست پس چرا بوته رز همیشه گل می كند؟!
اگر زندگی صاف نیست پس چرا گورستانش مه آلود است؟!
اگر زندگی شراب نیست پس چرا این همه مست، زنده اند؟!
اگر زندگی خواب نیست پس چرا مرگ، مردمان را بیدار می كند؟!
اگر زندگی نوش نیست پس چرا نیش اینقدر سوز دارد؟!
اگر زندگی شاد نیست پس چرا حیوان نمی خندد؟!
اگر زندگی گنج نیست پس چرا مردن اینقدر سخت است؟!
اگر زندگی نیایش نیست پس چرا بی نیایش كسی زنده نیست؟!
اگر زندگی جاده نیست پس چرا مرده ها در حاشیه دفنند؟!
اگر زندگی ماه نیست پس چرا بی ماه، ماه و سالی نیست؟!
اگر زندگی روز نیست پس چرا هر روز زندگی نو می شود؟!
اگر زندگی وفا نیست پس چرا هیچ كس بی وفا شِكَّرین نیست؟!
اگر زندگی سخا نیست پس چرا آسمان كه می بارد زمین می روید؟!
اگر زندگی لطیف نیست پس چرا خار، سبز و خشكش یكی است؟!
اگر زندگی دل آویز نیست پس چرا دل، به غیر او آویز نیست؟!
اگر زندگی طروات نیست پس چرا مگسان، تخم، بر مردار می نهند؟!
اگر زندگی زیبا نیست پس چرا مرده ها اینقدر زشتند؟!
اگر زندگی لبخند نیست پس چرا به وقت مرگ لبخند نیست؟!
اگر زندگی نور نیست پس چرا شبهای سیاهش انگار زندگی نیست؟!
اگر زندگی جور نیست پس چرا "هر روز دریغ از دیروز" دروغ نیست؟!
اگر زندگی زندگی نیست پس چرا هیچ چیز در توصیف زندگی بهتر از زندگی نیست؟!

آری، زندگی خداست و شعر و مهر و عشق و بوسه و آغوش و آهنگ و شور و سوز و ناز و ساز و بهار و آبی و ساده و رقص و صبح و چشم و كام و حال و رود و جوی و گل و رنگ و مست و اشك و لرز و صفا و خوب و زنده و صاف و شراب و خواب و نوش و شاد و گنج و جاده و ماه و روز و وفا و سخا و لطیف و دل آویز و طراوت و زیبا و لبخند و در آخر زندگی زندگی است.


و براستی زندگی چیست ؟!

زندگی یک مشکل است با آن روبرو شو.
زندگی یک معادله است موازنه کن.
زندگی یک معما است آن را حل کن.
زندگی یک تجربه است آن را مرور کن.
زندگی یک مبارزه است قبول کن.
زندگی یک کشتی است با آن دریا نوردی کن.
زندگی یک سوال است آن را جواب بده.
زندگی یک موفقیت است لذت ببر.
زندگی یک بازی است برنده و پیروز شو.
زندگی یک هدیه است آن را دریافت کن.
زندگی دعا است آن را مرتب بخوان.
زندگی درد است آن را تحمل کن.
زندگی یک دوربین است سعی کن با صورت خندان و شاد با آن روبرو بشی .
زندگی هدیه ای است که خدا در هنگام تولد به ما تقدیم می کند.
زندگی آغاز یک راه است بسوی افتخار و سربلندی، یا انحراف و سرافکندگی.
زندگی پرواز است به سوی پیشرفت و روشنایی.
زندگی جوانه زدن است به امید درختی تناور و پر از میوه.
زندگی گرچه یک آغاز است ولی پایان آن نامعلوم و رویایی است.
زندگی یعنی عشق، اراده، امید و توکل.
زندگی مانند پلی است برای نزدیک شدن به خدا.
زندگی به کوه بلندی می ماند آن را فتح کن.
زندگی برای هر انسانی آینه اخوت می باشد.
زندگی شاخه گل است آن را پرپر نکنید.
زندگی را اگر با خدا در نظر بگیری همیشه با عزت و سربلندی همراه خواهد بود.
زندگی زیبایی و لذت بردن از نعمت های الهی است.
زندگی یعنی کمک کردن و یاری دیگران در سخت ترین شرایط که برای آنان پیش می آید.
زندگی دشتی است که سبزه های آن نمایانگر زیبایی اند و دریایش نشان از عمر دارد بلندیهای آن شدائد زندگی است و سرانجام پاییزش فانی بودن این دنیا را به نمایش میگذارد.
زندگی روشن ترین تفسیر خداست.
زندگی گاهواره ای است که لالایی عشق را می سراید.
زندگی زیباست اگر زیبا ببینیم.
زندگی عینی ترین، ملموس ترین و واقعی ترین جلوه حیات است.
زندگی غزلی است که مطلعش تجربه است.
زندگی نهالی است که با صبر بار می دهد.
زندگی اندوخته ای است که زندگان قدرش نشناسند.
زندگی همان است که می اندیشی.
زندگی پازلی از ترکیب همین ثانیه هاست.
زندگی دایره ای است که به شعاع همت فرد رسم شده است.
زندگی سالی است که هزار فصل دارد.
زندگی عملی است که به توان بی نهایت تجربه می شود.
زندگی عمارتی است که سازنده اش سخت کو شانند.
زندگی بهشتی است که تو سازنده ی آنی.
زندگی نارگیلی است که پوشش سخت و درونش شیرین است.
زندگی فیلمی است که کارگردانی اش به دست ماست.
زندگی ماحصل تلاش امروز است.
زندگی فرمانروایی بر سرنوشت است.
زندگی کاشت صداقت، و برداشت موفقیت است.
زندگی لیموناد است، شیرینش را انتخاب کن.
زندگی همین ساعات شیرینی است که سریع می گذرند.
زندگی بالندگی است، پس درنگ مکن.
زندگی نتیجه ای است که از حل معمای ثانیه ها حاصل می گردد.
زندگی تمرین صبوری است.
زندگی زیباترین شاهکار حق در عرصه خلقت است.
زندگی کاشتن ثانیه هاست پس بهترین ثانیه ها را بکار.
زندگی قدر و قیمت توست، غنیمتش شمار.
زندگی عرصه کارزار است، مردانه در آن قدم بگذار.
زندگی یک تعالی به قدر همت است.
زندگی برد و باخت نیست، بردن در عین باختن است.
زندگی الهام است برای آنان که جهت زیستن برانگیخته شده اند.
زندگی بازاری است که متاعش عمر آدمی است.
زندگی ترکیبی از تنوع است، پس متنوع اش ساز.
زندگی شهد گلی است که زنبور زمانه آن را می مکد.
زندگی تئاتری است در حد واقعیت و ما بازیگران واقعی این تئاتر هستیم.
زندگی راه است، ایمان و اندیشه راهنمای آن.
زندگی تكثیر ثروتی است كه نامش محبت است.


و چه زیبا :
مفهوم زندگی در نهاد خودش نهفته است، زندگی شعله شمعی است در بزم وجود، که به نسیم مژه بر هم زدنی خاموش است ...

و در آخر:
زندگی با همه ناملایمات اش دوست داشتنی است چون هدیه ای از جانب پروردگار است ...
 

نوشته شده در چهارشنبه 11 شهریور1388ساعت 15:32 توسط زهرا| |

 

اگر از پايان گرفتن غم هايت

نا اميد شده اي،

به خاطر بياور...

زيباترين صبحي كه تا به حال

تجربه كرده اي،

مديون صبرت در برابر

سياه ترين شبي هستي،

كه هيچ دليلي براي تمام شدنش نمي ديد!

نوشته شده در یکشنبه 11 مرداد1388ساعت 3:26 توسط زهرا| |

ماه من غصه چرا؟

آسمان را بنگر که هنوز بعد از صدها شب و روز

مثل آن روز نخست گرم و آبی و پر از مهر به ما میخندد

یا زمینی را که دلش از سردی شبهای خزان نگرفتو نشکست

بلکه از عاطفه لبریز شد و نفسی از سر امید کشید

و در آغاز بهار دشتی از یاس سپید زیر پاهامان ریخت

تا بگوید که هنوز پر امنیت احساس خداست

ماه من غصه چرا؟

تو مرا داری و من  هر شب و روز آرزویم همه  خوشبختی توست..

ماه من دل به غم دادن و از یاس سخن گفتن

کار آنهایی نیست که خدا را دارند.....

نوشته شده در یکشنبه 21 تیر1388ساعت 0:14 توسط زهرا| |

 

و من چه عاجزانه افق های طلایی نگاهت را با هزار تمنا جستجو میکردم

و قصه ی تنهایی را در آسمان آبی نگاهت در میان می گذارم .

نسیم اشکی که در نگاهت موج می زد بارانی از عشق بود برای

 باغ رویاهایم و دلم چه بی قرار برای نگاه عاشقت می تپد.

در دل شبهای تاریک وجودم به جستجوی روشنایی شمع وجودت می گردم.

به آفتاب گردانی می مانم که هر صبح به امید آفتاب وجود تو سراز خاک بر می دارد.

و خوب می دانم بی تو گلبرگهای نازک وجودم را باد سرد خزان درهم فرو

،می ریزد،و جوانه های ناشکفته امیدم به دوراز تو می خشکند.

اما با این اوصاف می دانم ، قلبم کوچکتر از آنی است که ظرافیت خوبی های

 تو را داشته باشد .

اما در سکوت پر از فریاد خود می گریم و می گویم

 با همین قلب کوچک به وسعت تمام خوبی ها و سادگی هایت دوستت دارم.

*******

چرا عاشق نباشم

من که می دانم شبی عمرم به پایان می رسد

نوبت خاموشی من سهل آسان می رسد

من که می دانم که تا سرگرم بزم هستی ام

مرگ ویرانگر چه بی رحم وشتابان می رسد

پس چرا، پس چرا عاشق نباشم

من که می دانم به دنیا اعتباری نیست نیست

بین مرگ و آدمی قول قراری نیست نیست

من که می دانم اجل ناخوانده وبی دادگر

سر زده می آید وراه فراری نیست نیست

پس چرا، پس چرا عاشق نباشم

من که میدانم شبی عمرم به پایان می رسد

نوبت خاموشی من سهل آسان می رسد

پس چرا، پس چرا عاشق نباشم

*******

نیاز

وقتی که دیگر نبود ،

من به بودنش نیازمند شدم،

وقتی که دیگر رفت،

من در انتظار آمدنش نشستم.

وقتی که دیگر نتوانست مرا دوست بدارد ،

من اورا دوست داشتم ،

وقتی که او تمام کرد ،

من شروع کردم.

وقتی او تمام شد ،من آغازشدم.

و چه سخت است تنها متولد شدن ،مثل تنها زندگی کردن.

مثل تنها مردن.

*******

در این سکوت شبانگاهانه به مهتاب چشم دوخته ام و از ستاره ها درباره تو می پرسم

 شبی که چشمانم با چشمانت بازی ها داشت من بی خبراز آن به نگاهت دل بستم.

من ترا در ابرها در باد وباران و در لایه لایه های برگهای زرد خاطره یافتم .

سرزمین خاطره های من و تو جایی است که آفاق در آن رنگ دیگری دارد.

و حالا دلتنگی هایم را با رنگ سیاه می نویسم و آرزوهایم را با رنگ آبی ،

چون امروز آسمان در قلب من است.

و اکنون وسعت فاصله هایمان را تنها خداوند به نظاره نشسته،

همانی که به خاطر قدرتش و گاهی به دلیل همراهی بیدریغش

 فاصله ای در حریم عبودیتش میان من و او نیست.

ای ساحل سبز افق!من در جایی از رویاهایم که فردایی از جوانیم نقاشی شده

 به امید تقدس نگاهت بی محابا اشک می ریزم .

می دانی که چشم هنگامی زیباست که مملو از اشک باشد و اشک زمانی زیباست

که به خاطر عشق بریزد....

کاش میشد در ابدی بودن آبی کرانه ها آشیانه ساخت و در آغوش گرم آرامش آرام گرفت.

کمکم کن تا لایق دلت باشم کاش آسمان برای کسی که هیچکس را

 جایگزین نامش نخواهم کرد همیشه نیلی باشد .

نوشته شده در چهارشنبه 6 خرداد1388ساعت 14:54 توسط زهرا| |

عاشقانه هایم برای تو....
لحظه ها شکوفه می زنند
انگار که هر ثانیه آغاز بهاری است
برای رسیدن به " تو "

*

در افقی سرد
به حجم غرور تو می اندیشم
می دانم یک شب تلخ باز خواهی گشت
که دیگر نشانی از قلب من نیست

*

دوباره تکرار می شود تازه شدن....
زمین لبخند می زند
و عطر شکوفه های بهاری
مهربانی را در فضا پر کرده است

*

حال من خوب است
وقتی هنوز در نگاهم " تو " دیده می شوی
من آرام هستم
وقتی دیگر حسرت نبودنت را نمی کشم

*

خاطراتم بوی کهنگی می دهند
چشم هایم تازگی نگاهت را دیگر نمی بیند
و لحظه ها آرام آرام به خواب ابدی می روند
تا دیگر نه تو باشی نه من

*

حرف هایم
تنها واژه های جا مانده از تنهایی است
پس هیچ نمی گویم
تا آزرده خاطر نشوی

*

بادهای ناآرام روحم را زخم می زنند
کسی نمی داند
این روزها
من در عبور لحظه های سرد
گم شده ام....

*

من در عمق خاموشی ها
به خواب رفته ام
دیگر نمی شود فصل ها را دید
و بوی نم را احساس کرد
نمی شود آرام بیدار شد
و به فردایی تازه فکر کرد
من در عمق خاموشی ها
به خواب رفته ام

*

آسمان صاف است....
آسمان چه می داند
برگ ها زرد است
کلاغ ها خسته
و من عابری تنها
در زیر آخرین سایه‌
این زمین خاک خورده ام

*

لبخند های تو
خاکستر می شوند
و بوسه های من
خالی از انتظار
دیگر برای با تو بودن
لحظه ها را نمی خواهم

*

گاهی از خیال تو دور می شوم
و گاهی غرق در خیال تو
مسـت بوسه های پیاپی می شوم
گاهی در حضور تو
سرد می شوم
و گاهی
محو دیدن تو می شوم

*

لبخندهایت را دوست دارم
وقتی در سیاهی لحظه ها
آرام می سازد دلتنگی هایم را

*

خیالم رنگ پاییز می گیرد
و ذره ذره ، تمام وجودم
در پاییز غرق می شود
من حجم این همه سردی را
از خودخواهی تو می بینم

*

من
به پایان دلتنگی می اندیشم
آن نهایتی
که همیشه تو را خواهم داشت

*

من بی آنکه بدانم
تسخیر روحی سرد شده ام
من خسته از حرفهای عاشقی
و یادهای با تو بودنم

*

لحظه ها
تنهایی را صدا می زنند
و من
در اوج خواستن
از تو دور می شوم

*

ابرها می آیند
آسمان غمگین می شود
شاید امشب....
دل من آرام گریه کند

*

محکم بگیر دستم را
و احساسم را لحظه ای باور کن
همین یک لحظه
رسیدن به تو غنیمت است

*

می روم
تا بر روی فرش ابرها گریه کنم....
امشب آسمان
هوای پاییزی دارد
و بوی نم
خانه ی دلم را نوازش می دهد

*

اگر عاشقی نبود
تو هم نبودی
و من در این وادی سرد و بی روح
تنها بهانه ای
برای گریه ی زندگی ام بودم

*

من تمام احساسم را
در این نیمه شب خسته
به گریه های بی امان داده ام

*

امشب شکست قلبم
وقتی بی صدا گفتی
من هم می روم

*

بی قراری هایم را چگونه آرام کنم
که ذره ذره شکسته می شوم
دلتنگی هایم را چگونه خاموش کنم
که ثانیه به ثانیه
به لحظه ی رفتن نزدیک می شوم.....

نوشته شده در دوشنبه 28 اردیبهشت1388ساعت 0:49 توسط زهرا| |

در حضور واژه های بی نفس
صدای تیک تیک ساعت را گوش کن
شاید مرهم درد ثانیه ها را پیدا کنی

*

ببین اندام تنهاییم را
که در لحظه های خاکستری
در انتظار طلوع خورشید است

**

این شب ها
چشم های من خسته است
گاهی اشک ، گاهی انتظار
این سهم چشم های من است

***

مترسک ناز می کند
کلاغ ها فریاد می زنند
و من سکوت می کنم....
این مزرعه ی زندگی من است
خشک و بی نشان

****

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم

*****

صدای جیر جیرک ها به گوش می رسد
سکوت را نوازش می دهند
و جای خالی آدم های شب نشین را
با نگاهی معصومانه پر می کنند

******

در امتداد نگاه تو
لحظه های انتظار شکسته می شود
و بغض تنهایی من
مغلوب وجود تو می شود

*******

ای کاش می شد فهمید در دل آسمان چه می گذرد

که امشب با ناله ای بغض آلود
بر دیار این دل خسته
اشک می ریزد


********

 

نوشته شده در پنجشنبه 10 اردیبهشت1388ساعت 22:35 توسط زهرا| |

روزگار اگر چه سخت می گذرد .

تو که رفتی  فکر می کردم  که دیگر هیچ وقت ماه نخواهد تابید ، سحر نخواهد آمد 

 باران زیبا نخواهد بارید ،خواهم مرد

اما باز هم ماه تابید ، سحر آمد ، باران باز هم زیبا بود

                               من ... چه ساده بودم

تنها که شدم  فکر می کردم   آسمان آبی نخواهد ماند 

 شب ، سکوت ، نفرت ماندنی است

آسمان آبی بود ، شب  ساکت آمد و جاری شد اما باز هم رفت

                          من ، چه باور اشتباهی ... 

                                  از من بودن خسته ام ...قلمم شاید دیگر ننویسد....

عشق یعنی این با یه دختر سرطانی ازدواج کنی فقط به خاطر عشقت

به هم رسیدن بالاتر از با هم بودنه....

 نه عشقای امروزی......

کتی ۸ روز بعدش مرد اما با عشق مرد...

                                 مهم نيست چند بهار در کنار هم زندگي کنيم

                                          يادمان باشد عمرمان کوتاه است

                                       در پايان زندگي خيلي از ما خواهيم گفت  :

                      کاش فقط چند لحظه بيشتر فرصت  داشتيم تا خوب بهم نگاه کنيم

                            و همه ناگفته هاي مهر اميز يک عمر را در چند ثانیه بگوییم

اي کاش با خاطره ها زندگي نميکرديم!!!!!!!!!

 

نوشته شده در دوشنبه 7 اردیبهشت1388ساعت 15:2 توسط زهرا| |

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

یادم اید که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دلداده به آواز شباهنگ

یادم آید تو به من گفتی :

از این عشق حذز کن!

لحظه ای چند بر این آب نظر کن

آب آیینه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا که دلت باد گران است!

تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن

با تو گفتم حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم

نتوانم

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی

من نه رمیدم نه گسستم

باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

"حذر از عشق؟" ندانم

نتوانم

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت....

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیم

نگسستم نرمیدم

رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم

نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم

بی تو اما به چه حالی از آن کوچه گذشتم

نوشته شده در دوشنبه 7 اردیبهشت1388ساعت 14:43 توسط زهرا| |

سال خود را با بهترین 7سین آغاز كنید:
سلام قولا" من رب الرحیم
سلام علئ موسى و هارون
سلام علئ ابراهیم
سلام علئ نوح فى العالمین
سلام علئ المرسلین
سلام علئ إلیاسین
سلام هی حتى مطلع الفجر

******

سال و مال و فال و حال و اصل و نسل و بخت و تخت
یادت اندر شهریاری برقرار و بر دوام
سال خرم، فال نیكو، مال وافر
، حال خوش،
اصل ثابت، نسل باقی، تخت عالی، بخت رام

*****

سال 87 با تمام ادعاهاش رفیق نیمه راه از آب در اومد امیدوارم سال 88  با ظهور آقا رفاقت خودش رو ابدی كنه.

******

بهار بهترین بهانه برای آغاز، وآغاز بهترین بهانه برای زیستن است
آغاز بهار بر شما مبارک

نوشته شده در دوشنبه 26 اسفند1387ساعت 0:8 توسط زهرا| |

آخرین شعر....

آخرین شعر ٬ شعر رفتن بود ٬ آخرین حرف حرف پیمودن


قصه ناگزیر یک پرواز٬ از حضور غریب ما تا من


آخرین درد ٬ درد اول بود ٬ بغض این واژه های تکراری


خشم این سینه های بی فریاد٬ زخم این لحظه های بی روزن


آخرین راه ٬ راه بی پایان ٬ مقصدی پشت قاب یک تصویر


کوره راهی همیشه خیس از اشک ٬ کوچه ای ازترانه تا شیون


اشتیاق شدید یک پیوند ٬ خشکی یک نهال ناباور


سر سپردن به خنجری عریان ٬ اضطرابی بنام دل بستن


پر گشودن کلام آخر بود ٬ گم شدن در عبور یک رویا


بیقرار دوباره ای دیگر ٬ انتظار ستاره ای روشن


راه دشوار پیش رو گرچه ٬ در مهی بیکرانه منزل داشت ٬


این لجاجت همیشه با ما بود: رفتن ورفتن و نیفتادن !


آخرین فصل را نمی گویم ٬ فصل کوچ از غزل به شبناله


چهره ای تلخ پشت یک لبخند ٬ غنچه ای سرخ ٬ نقش پیراهن !

 

نوشته شده در یکشنبه 20 بهمن1387ساعت 3:0 توسط زهرا| |

لحظه ها هستند كه آدمي را هيچ و پوچ مي كنند.

لحظه ها هستند كه انسان را فرسوده و خسته از زندگاني مي كنند.

لحظه ها هستند كه عمر ما را به پايان مي رسانند.

                       و لحظه ها هستند كه انسان را فريب ميدهند !

 پس بيائيد از پس لحظه ها بگريزيم

به اميد لحظه ي بعدي زندگي نكنيم !                           

                                      اينگونه بينديشيم كه انگار لحظه ي بعدي پس راه ما نيست

                                      و از همين لحظه لذت ببريم نه به اميد لحظه ي بعدي...!!!

نوشته شده در یکشنبه 20 بهمن1387ساعت 2:47 توسط زهرا| |

 در هر کجا که زنده ای زندگی هست..

در هر کجا که زندگی می کنی روحی در تلاش است...

در هر کجا که روحی در تلاش است مسیری پیداست..

در هر کجا که مسیری پیداست هدفی روشن است..

و در هر کجا که هدفی روشن است کامیابی نزدیک است.

نوشته شده در یکشنبه 20 بهمن1387ساعت 2:27 توسط زهرا| |

من به هیچ وجه خدا را لمس نکرده ام ،
خدایی که لمس کردنی باشد که دیگر خدا نیست.
اگر هر دعایی را هم اجابت کند ،همین طور.
همانجا بود که برای اولین بار حدس زدم که ،عظمت دعا
بیش از هر چیز در این امر نهفته است که پاسخی به آن داده نمی شود و
زشتی سوداگری را به این مبادله راهی نیست.
این را هم دریافتم که آموختن دعا آموختن سکوت است
و عشق فقط از جایی شروع می شود
که دیگر هیچ انتظاری برای گرفتن هیچ چیز وجود نداشته باشد.
عشق تمرین نیایش است و
نیایش تمرین سکوت...

نوشته شده در شنبه 19 بهمن1387ساعت 0:23 توسط زهرا| |

حرفهایی...

... حرف‌هایی هست برای " گفتن " که اگر گوشی نبود –

                                   نمي‌گوییم                                                                   

و حرفهایی است برای "نگفتن"

         حرف‌هایی که هرگز سر به " ابتذال گفتن " فرود نمی‌آورند.


حرف‌هایی شگفت _

                         زیبا و اهورایی همین‌هایند

             و سرمایه‌ی ماورایی هرکسی به اندازه‌ی حرفهایی است که برای نگفتن دارد.


                  حرف‌هایی بی‌تاب و طاقت‌فرسا و کلماتش هر یک انفجاری را به بند کشیده‌اند.


                            کلماتی که پاره‌های " بودن " آدمی‌اند ...

نوشته شده در شنبه 19 بهمن1387ساعت 0:18 توسط زهرا| |

خدایا ...


چه لحظه هایی که در زندگی ترا گم کردم اما تو همیشه کنارم بودی ...

چه دقیقه ها که حضورت را فراموش کردم اما تو فراموشم نکردی...


چه ساعت هایی که غرق در شادی و غرور، تو رو که پشت همه موفقیت هام قایم شده بودی

 از یاد بردم اما تو همیشه به یادم بودی ...

چه روزهایی که سرمو تُو لاکم کردم و توی غصه هایی که فکر میکردم

 تو برای تلافی کارهای بدم برام فرستادی دست و پا زدم ،

 اما تو همیشه کاری کردی که به صلاح من است ...

وقتی خسته از همه جا و همه کس ناامیدانه به تو پناه آوردم تو پناهم دادی...

وقت از آدم های دور و برم دلم گرفت ...

و دنیا غم هاش و بهم ارزونی کرد تو به قلبم آرامش دادی...

تو با حضورت به خنده هام هدف دادی ، به گریه هام دلیل دادی ، به زندگیم ، به نفس کشیدنم رنگ دادی...

وقتی قلبم تپید تو همه عظمت و بزرگیت رو تو قلب کوچک و خسته ام جا دادی...

وقتی دوستام درددلاشون را برام گفتن و من خالصانه رو به درگاهت براشون دعا کردم

 فهمیدم که غم و غصه های دیگرون بارش سنگین تر از از غصه های خودمه...

اون وقت تو وجودم شیرینیه به یاد دیگران بودن رو چشیدم ...

وقتی بهم بخشیدی و ازم گرفتی فهمیدم این معادله زندگیه نه غصه خوردن واسه نداشته هاش ...

نه شاد بودن واسه داشته ها ...

و وقتی به ازای نداشته ها بهم چیز های دیگه ای دادی اونوقت به بزرگی و مهربونیت بیشتر پی بردم ...

و فهمیدم بیشتر از اون چه که هستی باید مهربون باشی ...


خدایا به خاطر سه چیز سپاسگذارم
دادن هایت ...ندادن هایت ... گرفتن هایت.......
دادن هایت را نعمت ، ندادن هایت را رحمت ، گرفتن هایت را حکمت.

نوشته شده در شنبه 19 بهمن1387ساعت 0:4 توسط زهرا| |

 

هر گاه مهر به شما اشاره می کند,

دنبالش بروید.

حتی اگر گذرگاهش سخت و نا هموار است.

و وقتی بالهایش شما را در بر می گیرد,

اطاعت کنید.

حتی اگر شمشیری که در میان پرهایش پنهان است شما را زخمی کند.

و اگر با شما سخن گفت,

او را باور کنید.

گر چه صدایش رویاهای شما را بر آشوبد چون باد شمال که باغ را ویران میکند.

…….

زیرا محبت در همان لحظه که با شما صحبت می کند , شما را به صلیب می کشد.

و هنگامی که شما را می پرورد, شاخ و برگ فاسد شده را هرس می کند.

و هنگامی که بر فراز بالاترین درخت زندگیتان می رود,

سر شاخه های نازکی را که جلوی آفتاب می لرزد, نوازش میکند.

همان وقت به ریشه هایتان که در خاک فرو رفته می رسد و آن را در آرامش شب تکان می دهد.

................

چون دسته های درو شده گندم , شما را در آغوش می گیرد.

و شما را می کوبد تا عریان شوید.

و می بیزد تا از پوسته های خود رها شوید.

و می ساید تا مثل برف سفید شوید.

و می ورزد تا نرم شوید.

آنگاه شما را به آتش مقدس می سپارد.

تا نان مقدس شوید, بر خوان مقدس خداوند.

............

مگر اینکه بترسید و دست از کوشش برای اطمینان و لذت مهر بر دارید.

آنگاه بهتر است که برهنگی خود را بپوشانید

و از کشتزار محبت به جهانی دور بروید ,

جایی که میخندید ولی نه تمام خنده را و میگریید,ولی نه تمام اشک را.

تمام این کارها را محبت میکند

تا رازهای قلب خود را درک کنید وبا این ادراک جزیی از دل زندگی شوید.

"جبران خليل جبران "

نوشته شده در چهارشنبه 16 بهمن1387ساعت 15:48 توسط زهرا| |

 

مرگ خیلی آسان می تواند
 الان به سراغ من بیاید ،
اما من تا می توانم زندگی کنم
 نباید به پیشواز مرگ بروم.
البته اگر یک وقتی به ناچار با مرگ روبرو شوم .......
مهم نیست ، مهم اینست که زندگی یا مرگ من
چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد...

از مرگ هراسم نیست

" من از زندگی می ترسم که ناگاه به انتها می رسد "

من تشنه ترین احساسم زمانی است که سنگ قبرم را می شویند

 و سهم من " تنها شنیدن صدای آب است

 

نوشته شده در پنجشنبه 28 آذر1387ساعت 2:7 توسط زهرا| |

کوچيک تر که بودم فکر مي کردم بارون اشک خداست

ولي مگه خدا هم گريه مي کنه چرا بايد دل خدا بگيره!!!!

دوست داشتم زير بارون قدم بزنم تا بوي خدا رو حس کنم


 
اشک خدا را تو يه کاسه جمع کنم تا هر وقت دلم گرفت کمي بنوشم

تا پاک و آسماني شوم!!!

آسمان که خاکستري مي شد دل منم ابري مي شد


حس ميکردم که آدما دل خدا رو شکستند

و يا از ياد خدا غافل شدند

همه مي گفتند باران رحمت خداست

ولي حس کودکانه من مي گفت: خدا دلش از دست آدما گرفته

خداوندا

اگرچه واژه ها بی تفاوت شده اند و نام ها ترک خورده ولی نام زیبای تو دلم را گرم و

نورانی میکند خدای محبوب من روا مدار که تو را از یاد ببرم و بر من نپسند که نعمتها

و خوبیهای تو را فراموش کنم

خدایا بگذار در هر حال که هستم چه در آسایش و چه در سختی چه در پیروزی و چه

در شکست چه در سلامتی و چه در بیماری در همه حال و همیشه به یاد تو باشم...

مرا به همنشینی با خود مانوس بدار


و دوستانت را با من دوست بنمای.

آمین...یا رب العالمین

 

نوشته شده در سه شنبه 26 آذر1387ساعت 13:8 توسط زهرا| |

اگر شبی فانوس ِ نفسهای من خاموش شد،

اگر به حجله آشنایی،

در حوالی ِ خیابان خاطره برخوردی

و عده ای به تو گفتند،

کبوترت در حسرت پر کشیدن پرپر زد!

تو حرفشان را باور نکن!

تمام این سالها کنار ِ من بودی!

کنار دلتنگی ِ دفاترم!

در گلدان چینی ِ اتاقم!

در دلم...

تو با من نبودی و من با تو بودم!

مگر نه که با هم بودن،

همین علاقه ساده سرودن فاصله است؟

من هم هر شب،

شعرهای نو سروده باران و بسه را

برای تو خواندم!

هر شب، شب بخیری به تو گفتم

و جواب ِ تو را،

از آنسوی سکوت ِ خوابهایم شنیدم!

تازه همین عکس ِ طاقچه نشین ِ تو،

همصحبت ِ تمام ِ دقایق تنهایی ِ من بود!

فرقی نداشت که فاصله دستهامان

چند فانوس ِ ستاره باشد،

پس دلواپس ِ‌انزوای این روزهای من نشو،

اگر به حجله ای خیس

در حوالی ِ خیابان خاطره برخوردی!?

نوشته شده در دوشنبه 25 آذر1387ساعت 23:22 توسط | |

توی آسمان شب دنبال ماه می گشتم زمین را دور زدم ستاره ها را شمردم

ماه نبود...

              نبود...

                         نبود...

نگاه به آسمان تنهایی دنیا دلم را آرامشی زیبا بخشید ولی امشب

ماه را نیافتم آسمان مخملی هم دلش گرفته بود روشنایی اش نبود

فریاد آسمان را می شنوی؟سکوتش را می شکند اشکش سرازیر میشود

                         آسمان می گرید...

تلاقی نگاه سرد من و نگاه گرم آسمان بارانی است بر سکوت کویر.

شاید نگاه سرد من نیز به آسمان بفهماند که در کنار ستاره ها نگاهی

هر چند ناچیز به دنبالش است...

نوشته شده در یکشنبه 10 آذر1387ساعت 19:57 توسط زهرا| |

تقدیم به همانی که یک بار دیگر کلماتم را تقدیم چشمان مهربانش کردم.....

من با خاطرات تو زنده خواهم ماند.

چه غمگین از این رفتن و روزهای سرد تنهایی.شاید باور نکنی،

از من فقط همین کلمات که با شوق به سوی تو پرمیکشند باقی می ماند

و خودکاری که هیچ گاه آخرین حرفهایم را به تو نخواهد گفت.

شاید یک روز وقتی میخواهی احوال مرا بپرسی ،

عکسم را در صفحه ی سفر کرده ها ببینی.

شاید کودکی گستاخ و بازیگوش با شیطنت سفر بی بازگشتم را،

از دیوار سیمانی کوچه اتان بکند و پاره کند.

تمام دغدغه ام این است که آیا بعد از این سفر محتوم

می توانم همچنان با تو سخن بگویم؟

آیا دستی برای نوشتن و دلی برای تپیدن خواهم داشت؟

شاید باور نکنی،اما دوست دارم مدام برایت بنویسم،

بعضی وقتها که کلمات را گم میکنم دوست دارم تا

دشتها،دریاها،کوهها،جنگلها،ستاره ها و هر چه در کاینات هست

همه و همه کلمه شوند تا بهتر بنویسم.

دوست دارم به حیات کلمه ای نجیب دست یابم تا رهگذران غمگین،

صبحگاهان زیر آفتابی نارس مرا زمزمه کنند.

میدانم که خسته ای اما دوست دارم اجازه دهی کلماتم دمی

 روبرویت بنشینند و نگاهت کنند تا به حقیقت این جمله در آیی که می گوید:

مرا از یاد خواهی برد ،نمی دانم

ولی می دانم از یاد نخواهی رفت

وقتی آخرین تکه ی این شعر آخرین یاد بود از روزهای

دل بستن به چشمان توست که این گونه با دستهایت در مسیر بادهای،

خزان سوزانده میشود،خدایان خیالی،بتهای تهی از احساس و حتی روح تو نیز

بر تو غضب خواهد کرد.من تنها تو را دریافتم و فکر میکردم

در معبر راه با تو به مقصد خواهم رسید.

و این شعر پایان توهمی بود در گذر از خیابان ممتد نیاز.

من همیشه برزخ بی حسی سکوت را حس کرده ام.

ای حنجره خسته،ای صدای من،حقیقت عشق را،این ناباوری را با سکوت امیخته کن..

من صداقتم را،انسانیتم را در محتوای نگاهی که مرا تا مرز

پوسیدن رانده است ذره ذره کرده ام.

و به این نتیجه رسیدم که:

همیشه به کسی تکیه کنم که به کسی تکیه نکرده باشد،

و او کسی نیست جز خدا.....

در آخر از خدا میخواهم دوست بدارد آنهایی را که دوستمان دارند و نمیدانیم،

و سلامت بدارد آنهایی را که دوستشان داریم و نمی دانند...

آمین

نوشته شده در دوشنبه 13 آبان1387ساعت 21:47 توسط زهرا| |

چهره ات مقدس است

نامت مقدس است

عشق من

لبخندت مقدس است

که باعث میشود روحم بخواهد به پرواز در آید

عشق من

همه ی شبها و همه ی اوقات از من مراقبت کردی

ولی من هرگز آن را نفهمیدم

حالا هم خیلی دیر شده مرا ببخش

حالا تنها هستم با شرمساری بسیار

بخاطر سالهایی که باعث رنج تو شدم

ای کاش می توانستم یک بار دیگر در آغوشت آرام گیرم

مادر، بدون تو هیچم

تو خورشیدی بودی که روز مرا روشن کردی

حالا چه کسی می خواهد اشکهایم را پاک کند

ای کاش آنچه را که حالا می دانم قبلا هم می دانستم

مادر ،بی تو هیچم

گریه کردم مثل ابرا بی تو مادر

شد دل من جای غصه ها بی تو مادر

رسول خدا گفت:بهشت زیر پای توست،بخواب مادر

برای همیشه قلبم فقط جای توست ،بخواب مادر

رفتی و من تنها ماندم

با غصه و غم ها ماندم

گر که تو را آزردم من

مادر حلالم کن

بعد از تو من بی پناهم

ای که بودی تکیه گاهم

خیز و بنگر اشک و آهم

مادر حلالم کن

نوشته شده در دوشنبه 13 آبان1387ساعت 21:45 توسط زهرا| |

عروسک

با عجله وارد فروشگاه شدم.

با  دیدن ان همه جمعیت  شوکه  شدم.

کریسمس نزدیک بود و همه برای خرید آمده بودند.

با عجله از بین شلوغی به طرف  بخش اسباب بازی رفتم .

دنبال یه عروسک قشنگ برای نوه ی کوچکم می گشتم،می خواستم

 برای کریسمس،گران ترین عروسک فروشگاه را برایش بخرم.در حالی که

 برچسب قیمت عروسک ها را می خواندم،پسر بچه ی کوچکی را دیدم که حدود

5 سال داشت.پسر عروسک زیبایی را ارام در بغل گرفته بود و موهایش را نوازش میکرد.

در این فکر بودم که این عروسک را برای چه کسی می خواهد،چون پسر بجه ها اغلب به اسباب،

بازی هایی مثل ماشین و هواپیما علاقه مند هستند . پسر پیش خانمی رفت و گفت:((عمه جان،

مطمئنی که پول ما برای خرید این عروسک کم است ؟ عمه اش در حالی که خسته و بی

حوصله بود جواب داد:((گفتم که،پولمان کم است.))سپس به پسر بچه گفت که همانجا

بماند تا برود و چند تا شمع بخرد و برگردد.پسر عروسک را در آغوش گرفته،

بود.و دلش نمی امد آن را برگرداند . با دو دلی پیش او رفتم و پرسیدم:

(( پسر جان ، این عروسک را برای چه کسی می خواهی؟ ))

جواب داد : (( من و خواهرم چند بار اینجا آمده ایم .

خواهرم این عروسک را خیلی دوست داشت و

 همیشه آرزو می کرد که شب کریسمس،

بابانوئل این را برایش بیاورد. ))

به او گفتم:((خوب شاید بابانوئل این کار

را بکند.))پسر گفت: نه،بابانوئل نمی تواند به

جایی که خواهرم رفته برود.من باید عروسک را به

مادرم بدهم تا برایش ببرد.ازاو پرسیدم که خواهرش کجاست؟

به من نگاهی کرد و با چشمانی پر از اشک جواب داد:او پیش خدا رفته،

پدر میگوید که مامان هم می خواهد پیش او برودتا تنها نباشد.انگار قلبم از تپیدن

ایستاد! پسر ادامه داد:من به پدرم گفتم از مامان بخواهد که تا برگشتنم از فروشگاه منتظر

بماند.بعد عکس خودش را به من نشان داد و گفت:این عکس را هم به مامان می دهم تا آنجا

 فراموشم نکنند،من مامان را خیلی دوست دارم ولی پدرم می گوید که خواهرم آنجا تنهاست

 و غصه میخورد. پسر سرش را  پایین انداخت و دوباره موهای عروسک را نوازش کرد .

طوری که متوجه نشود،دست به جیبم بردم و یک مشت اسکناس بیرون آوردم.

از او پرسیدم: می خواهی یک بار دیگر پولهایت را بشماریم،شاید کافی باشد ؟

او با بی میلی پولهایش را به من داد و گفت:فکر نمی کنم،چند بار عمه آنها

را شمرد ولی هنوز خیلی کم است.من شروع به شمردن پولهایش کردم

بعد به او گفتم : این پولها که  خیلی زیاد است ، حتما می توانی

عروسک را بخری!پسر با شادی گفت:آه خدایا متشکرم که

 دعای مرا شنیدی! بعد رو به من کرد وگفت:من دلم

می خواست که برای مادرم هم یک گل رزسفید

بخرم چون مامان گل رز خیلی دوست دارد،

آیا با این  پول که خدا برایم  فرستاده ،

می توانم گل هم بخرم؟ اشک از چشمانم

سرازیر شد،بدون آنکه به او نگاه کنم گفتم:

بله عزیزم،می توانی هر چقدر که دوست داری برای

  مادرت گل بخری.چند دقیقه بعد عمه اش برگشت و من زود

از پسر دور شدم و در شلوغی جمعیت خودم را پنهان کردم.فکر آن

پسر حتی یک لحظه از ذهنم دور نمی شود.ناگهان یاد خبری افتادم که هفته

پیش در روزنامه خوانده بودم:کامیونی با یک مادر و دختر تصادف کرد.دختردرجا

کشته شد و حال مادر او هم بسیار وخیم است.فردای آن روز به بیمارستان رفتم تا خبری

به دست آورم.پرستار بخش خبر ناگواری به من داد:زن جوان دیشب از دنیا رفت.اصلا نمی دانستم

آیا این حادثه به پسر مربوط می شود یا نه،حس عجیبی داشتم.بی هیچ دلیلی به کلیسا رفتم.در

مجلس ترحیم  کلیسا ،تابوتی گذاشته بودند که رویش:

 یک عروسک،یک شاخه گل رز سفید و یک عکس بود.

نوشته شده در شنبه 13 مهر1387ساعت 2:31 توسط زهرا| |

موهبت

ـ من از خدا خواستم به من توان و نیرو دهد،

و او بر سر راهم مشکلاتی قرار داد تا نیرومند شوم.

ـ من از خدا خواستم به من عقل و خرد دهد،

و اوپیش پایم مسایلی گذاشت تا انها را حل کنم،

ـ من از خدا خواستم به من ثروت عطا کند،

و او به من فکر داد تا برای رفاهم بیش تر تلاش کنم.

ـ من از خدا خواستم به من شهامت دهد،

و او خطراتی در زندگیم پدید آورد تا بر آنها غلبه کنم.

ـ من از خدا خواستم به من عشق دهد،

و او افراد زجر کشیده ای را نشانم داد تا به آنها محبت کنم،

ـ من از خدا خواستم به من برکت دهد،

و خدا به من فرصت هایی داد تا ازآنها بهره ببرم.

ـ من هیچ کدام از چیزهایی را که از خدا خواستم ، دریافت نکردم

ولی به همه ی چیزهایی که نیاز داشتم ،رسیدم.

**************

فرشته ی بیکار

روزی مردی خواب عجیبی دید . دید که رفته پیش فرشته ها و به کارهای آنها نگاه می کند .

هنگام ورود دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کار هستند

و تند تند نامه هایی را که توسط پیکها از زمین می رسند ،

باز می کنند و آنها را داخل جعبه هایی می گذارند .

مرد از فرشته ی پرسید : شما دارید چه کار می کنید ؟

فرشته در حالی که داشت نامه ی را باز می کرد ،
گفت : اینجا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم

از خداوند را تحویل می گیریم . مرد کمی جلوتر رفت .

باز دسته ی بزرگ دیگری از فرشته گان را دید که کاغذهایی

را داخل پاکت می کنند و آنها راتوسط پیکهایی به زمین می فرستند .

مرد پرسید : شما چه کار می کنید ؟ یکی از فرشته گان با عجله گفت :

اینجا بخش ارسال است ، ما الطاف و رحمتهای خداوند را برای بندگان به زمین می فرستیم

مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته .

 مرد با تعجب از فرشته پرسید : شما اینجا چه می کنید و چرا بیکارید ؟

 فرشته جواب داد : اینجا بخش تصدیق جواب است .

مردمی که دعاهایشان که مستجاب شده ، باید جواب بفرستند

 ولی فقط عده ی بسیار کمی جواب می دهند .

 مرد از فرشته پرسید : مردم چگونه می توانند جواب بفرستند ؟ 

 فرشته پاسخ داد : بسیار ساده  فقط کافیست بگویند :

خدایا شکر ....  

نوشته شده در جمعه 12 مهر1387ساعت 2:35 توسط زهرا| |


Design By : Night Skin